مُنتها

هرگز آخر دنیا به من نزدیک نبوده، چون به دنیا اعتقادی نداشتم. هرگز اعتقاد به من مشرف نشده که من او را جان دادم و هرگز این بودن بر من تحمیل نشده که بازیش دادم. حالا می‌خواهم دستمال به دهانش ببندم، طناب به پا صندلیش را لب پرتگاهی ببرم که فرودستش اقیانوسی باشد. رها کنم! بی‌شک این پایان همه جان بخشی‌های به اشیایی چون من است با اشراف به تمامی اعتقادات و دنیاها! پایان

/ 0 نظر / 14 بازدید