عشق عمومی

احمد شاملو

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

/ 4 نظر / 12 بازدید
انیس

روزگاری ست که دیگر همه ی شعرها برایم ملال آور است...

انیس

سلام خوبید؟خوشید؟ امید که روزگار به کامتان باشد.

رها

می دانی دلتنگ یعنی چه؟ ... دلتنگ یعنی روبروی دریا ایستاده باشی و خاطرات یک خیابان خفه‌ات کند... شاید تا چند وقتی دیگر برای مدتی نا معلوم در ایران نباشم... (تا خدا چه خواهد) اما امیدوارم اگر برایت نظری نوشتم مثل نظرات دیگر برایم پاسخی بنویسی تا دلم آرام بگیرد در غربت...