که منتهات منم

می‌گویند وقتی شمس را فرستادگان مولانا به قونیه باز می‌گردانند حضرت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی این غزل را می‌سراید:

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

درین سراب فنا چشمه‌ی حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده‌ی رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند

که گم کنی که سر چشمه‌ی صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد  خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی  دانک  راه خانه کجاست

وگر خدا صفتی  دانک  کدخدات منم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ با خواندن این غزل و عزل‌های مشابه شک می‌کنم که شمس مرید مولانا بوده یا مولانا مرید شمس. او این را شوریده کرده و آتش به خرمن انداخته یا مولانا او را از شهر و دیار شورانده...

/ 9 نظر / 5 بازدید
ماندگار

فکر می کنم اين اتفاق برای هر کسی که بيفتد، هر دو جوری بر هم تاثير می گذارند که برای خودشان روشن است اما برای من و شمای مخاطب نه! مسلما دنيايی که بين آنها به وجود ميايد در حد و اندازه ما نيست که حالا بخواهيم راجع به آن نظر بدهيم. من همين قدر می دانم که داستان اين مرد سال هاست مرا شيفته خود کرده و همچنان در عجبم... دوست دارد، اما می گويد رو، سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن اين رها کردن چه دارد؟‌ اگر ما يک عشق دنيايی داشته باشيم آيا می توانيم رهايش کنيم؟ و هزار و يک علامت سوال ديگر...

زيرنورماه (هادی)

شکسته قایق من را امید ساحل نیست دگر امید به این بخت مانده در گل نیست

حسين

سسسسسسسسسسسسسسسسسوريه جات خالی.

bacchus

از همان قدیم گفته اند که دل به دل راه دارد!!

ساره

مريد بودن مهم است يا جايي كه بدان رسيدند؟؟؟

بارونی

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست ... تو خود حجاب خودی .................... از ميان برخيز ...

محمد

سلام حالا چه فرق می‌کند!