ثبت است بر جريده‌ی عالم دوام ما ...

گاهي وقتي به دليلي گذرت به نوشته‌هاي قديمي‌ات مي‌افتد دلت تنگ مي‌شود و مي‌خواهي آن فضا را دو باره تجربه كني. اما چند ثانيه بعد يادت مي‌افتد فضاهاي خيلي زيادي هستند كه بايد به آنها پا بگذاري.

نمي‌دانم چه شد كه در وبگردي‌ها رسيدم به يادداشت خودم از وبلاگ پائين كه امير اسماعيلي آن را در يكي از پست‌هاي وبلاگش گذاشته بود و قول داده بود در باره‌ي آن دوره نوشته‌هاي من حرف‌هايي بنويسد، (كه هنوز ننوشته).

آن يادداشت را اينجا مي‌آورم  تا خاطره‌اي زنده شود و ...

« نشانه‌هاي دوست‌داشتن همه وجودت را گرفته. دوست داري. دوست داريَش. با بغضَش بغض مي‌كني، با خنده‌اش مي‌خندي و با گريه‌اش اشك مي‌ريزي. نَفَس به نَفَسَش، نفس مي‌كشي. قدم به قدمش راه.

شانه‌هايت را بالا نينداز. اشك‌هايت را پنهان نكن. بيني‌ات قرمز شده، و اين نشانه‌ خوبي است براي فهميدن اشك‌هاي چند روزه‌ات كه هنوز ادامه دارد. لرزش شانه‌هايت و خيره نگاه كردن‌ات را چكار مي‌خواهي بكني؟

باد تند نمي‌آيد اما انگار مي‌خواهد تو را از روي نيمكتي كه نشسته‌اي بلند كند. بلند شو و راه برو. بلند شو، همه مسير را راه برو و بخند. و گريه كن. و همه آن قدم‌هايي كه باهم برداشته‌ايد را بردار. قدم‌هايت را به يادگار بردار. اين حس را خيلي‌ها داشته و دارند. خيلي‌ها اين حس را هنوز دارند. خيال مي‌كني، همه آنها كه روزهاي باراني در بلوار كشاورز قدم مي‌زنند و از ميدان وليعصر تا پارك لاله را 20 دقيقه‌اي مي‌روند و بعد به سمت ديگري خيابان را و راهشان را ادامه مي‌دهند، براي كاري يا انگيزه‌اي غير از تو اينكار را مي‌كنند؟ خيال مي‌كني كسي جز تو نيست كه بداند مسير پارك لاله تا ميدان هفت تير 40 دقيقه است؟

بلند مي‌شوي. من مي‌دانم. اين نيمكت روبروي خيابان فلسطين هميشه براي تو نمي‌ماند. تو يكي از آنها هستي كه از آن خاطره داري. تو يكي از آنها هستي كه هميشه قرارهايت را با خلوتي آن هماهنگ مي‌كردي.

نشانه‌هاي دوست داشتن همين‌ها هستند. همين‌ها هستند كه تو را ساخته‌اند. هم‌پاي او و هم‌گام او. همين شانه بالا انداختن‌ات. همين كه موقع گريه چند روزه دماغ‌ات قرمز مي‌شود. همين كه وقتي دلت تنگ مي‌شود، موهاي سرت را از فرق وسط باز مي‌كني؛‌ كه مدل قرار گرفتن روسري روي سرت عوض مي‌شود. همه اينها نشانه‌هاي دوست داشتن است.

باد تند نمي‌آيد، اما مي‌تواند تو را بلند كند. بلند شو و اشك‌هايت را زود پاك كن.»

 

ــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : نا گفته نماند اگر این یادداشت را امروز بخواهم دوباره بنویسم ویرایشی دیگر خواهد داشت.

/ 8 نظر / 11 بازدید
ميثم (سوته دلان)

سلام باز، با دلِ گرفته در هوای تو شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو، روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست بی‌نوازش صدای آشنای تو مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد عطر ساده و صمیمی صدای تو گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو، غصه‌های تو تمامشان از آن من شعرهای من، تمامشان برای تو

ساره

سلام خوب و صميمی و خواندنی بود

سلام آقای کيايی. من اتفاقی رفته بودم نشانی احسان جوانمرد .اونجا ديدمتون.به ياد خانه نو انديشان و اين شعرتان(چه شبها تا صبح من و دل سرودیم نم نم ...) که هنوز بر ديوار خانه ام آويخته است افتادم.پيدا کنيد پرتقال فروش را.

چه شبها تا صبح من و دل سروديم نم نم ..... شايد برايتان جالب باشد بدانيد که اين خط نوشته از شعرتان بر ديوار خانه ام آويخته است و نا خود آگاه مرا به ياد شاعرش هم می اندازد.به ياد مشهد.... خانه نو انديش.....خط خوش و.... به سميه ها سلام برسانيد.

ماندگار

چه بگويم جز اينکه حسودی می کنم به اين قلم...

راحله

شايد تمامش مال امروز نباشد امّا آخرش که : بلند شو و اشکهایت را زود پاک کن ... هنوز ادامه دارد ...