سرپرده ی نگاه در آیینه...

قرار گذاشته بودم با خودم صبح که از خواب بیدار شدم ابتدای دریا از کنار تختم آغاز شده باشد و پنجره تک درختی داشته باشد در خودش تا آسمان. قرار گذاشته بودم میوه­های دلخواهم، هلو، سیب، انار و انگور بدهد درخت... دوتا باشند خمیده و لمیده در هم، و بغض آشنای دیرین گلویی باشد وقت خواندن آواز... تکرار می­کنم: آواز. قرار گذاشته بودم دریا را آب­یاری کنم وقت آمدنش... و حیات را گسترش دهم وقت دیدنش و پنجره­ای نو برایش بگشایم وقت تنهایی­ش که من – خدای نکرده – آسیبی به وقت حلول زیبایی­های گه و گاهش نزده باشم... قرار گذاشته بودم شاعر باشم. به سبک سروده­هایی که درختان در گوش تخم­های پرندگان لالایی می­کنند بخوانم؛ و صدا باشم وقت آمدن موج­های بلند اگر از خیس شدن کنار دریا آزرده می­شود... آزرده می­شود... آزرده... قرار بود صبح که از خواب بیدار شدم نسیم آرامی گرفته باشد بر آغوشم و حریر بر تنش رقصان باشد. و سپید بلندترین روز دنیا باشد در روشنایی نور زرد افتاب­های جنوبی... جنوبی­ترین آشنایی آفتاب­های غروب بود گمانم. غروب بود گمانم وقت خوابِ منِ آن شب... و شیهه­های اسب­های سواران بیدارم می­کرد و اسب­ها سوار بر یال موج­های گریزان رهایی امتحان می­کردند و آموختن را برای ساعت­ها کنار می­گذاشتند از نگاه... و می­کشیدند آب­ را به دوش... و خوشی را به یال بسته می­بردند... قرار گذاشته بودم و نگفته بودم این­ جهانِ امنِ سزاوار دوست داشتن است محیط محاط شده بر اشکم، پیش از خواب. خیال کجای زندگی بود؟ و شائبه­ی سلام در پسِ آبشارگی که سرازیر بود در من...؟ آرام می­نوشتم... آرام می­گذشتم... و بادبان­های بلند کشتی­ها دل بزرگ  می­کردند به آشنایی راه! بر مسیری که برآب بود و بر آبی که اسب دویده خراب بود وقرار گذاشته و نیامده بر قرار من بودم انگار! تکرار می­کنم... من بودم، بر قرار و نیامد؛ نبود وی... نبودِ من.

پ.ن: تصویر، دریاچه ی اوان است. در سال 89عکاسی اش کردم.

/ 2 نظر / 20 بازدید
فروغ

این جهان امن سزاوار دوست داشتن ..... واقعا آدمیزاده ای هست که از امنین،ثبات و آرامش آغوشش مطمئن باشد؟

شیدا ملکی

معلمی داشتم که میگفت نوشته ها هر قدر زیباتر باشند قلب صاحبشان شکسته تر است... راست میگفت؟