دانشای الکی

صبح در فلان مرکز پژوهش‌ها بودم و می‌شنیدم از فلان طرحی که دزدیده شده و یاد کردم از پروپوزال 5-6 سال قبلی که داده بودم به مرکزی که مجلسش داشت وزیر علوم کشور را استیضاح می‌کرد و اتفاقاً پروپوزال من نیز در بی‌خبری مانده بود تا اینکه چندی قبل آمار و اطلاعاتی نزدیک به پژوهشش درز کرده بود... بماند!

ظهر در خیابان راه می‌رفتم جلوی دانشگاه تهران و به سمت چهار راه ولی‌عصر و گوش تیز کرده که کسانی را می‌بینم آیا که از وضعیت استیضاح بگویند یا نه! که نشنیدم. نشنیدم چون چند تصویر ذهنم را به خود گرفته بود از مدتی قبل. یعنی از زمانی که درگیرش شدم. درگیر درس دادن، و مقاله نوشتن و ... و دیده بودم دیگرانی که که پیش از من چنین ذهنی دارند. و دو سه عکسی گرفتم با گوشی تلفن همراه. ... بماند!

عصر در یک پژوهشگاه دیگر با دوست دیگری مشغول گفت و گو بر پژوهشی دیگر فکرم را مالکیت معنوی این آثار به خود گرفته بود... بماند!

صبح عکس‌ها را برای دوستی فرستادم که مدرس دانشگاه است و اهل پژوهش در علوم اجتماعی و چند کلامی رد و بدل شد. که کلامی دوست داشتنی برای من بود ازین رو که درد دلی بود... و آن این‌هاست :

خیابان انقلاب، بین تقاطع ولیعصر و فلسطین. تهران 1393

 

من : نظرت درباره‌ی این دو عکس چیه؟ دوست دارم یادداشت بنویسم براشون.

او : بنویس حتماً، خیلی خوبه

من : اما فکر می‌کنم بیشتر غُر داشته باشم تا یادداشت...

او : آره، خب همون چیزهایی که توی ذهنت هست رُ بنویس

من : کمتر می‌نویسم چون دوست ندارم به این غُر زدنه نزدیک بشم... تو نظرت چیه؟

او : میدونی من وقتی دیدم این عکس رُ یاد خودم افتادم؛ ما بچه‌های کلاس کنکور رفتن نبودیم، خودمون خلاصه می‌کردیم، خودمونم می‌خوندیم...

من :  اما به نظرم حتی ما هم برای کنکور درس باید می‌خوندیم، کسی موفق بود که کنکور قبول شده بود... و یا اینکه احتمال می‌رفت که قبول بشه

او : اون موقع‌ها گاج و امثالشون نبود که کتاب‌ها رُ خلاصه کنن

من : اما باز قلم چی بود و پیک گل واژه که تست میدادند. تست یعنی ایجاد حس مسابقه و جنگ

او : آره، اونا رُ من نداشتم، به نظرم اون موقع‌ها علم در این حد بازاری نبود، خرید و فروش نمی‌شد. مصرفی نبود. کالا نبود.

 من :  اما من فکر میکنم باز هم برای بازار بود. چون معیار شده بود یا داشت می‌شد. بهترین مدارس مدارسی بودند که ورودی دانشگاه بیشتری داشتند، نگاه کالایی و مصرفی بود. اما نشده بود، داشت نسل نو می‌ساخت و تربیت اجتماعی می‌کرد. این نشون دهنده‌ی ساخت انتظار از جامعه‌ی آینده بوده به نظرم...

او : حالا به قول بودریار شدیم هممون شهروند جامعه مصرفی و «وظیفه»‌ای جز «مصرف» نداریم . اگه میل به مصرف نداشته باشیم اگه با این موج پیش نریم طرد می‌شیم... ما تهش اس.پی.اس.اس.مونو میدادیم کسی واسمون انجام بده، یا ترجمه هامون رو، استادای ما یه قدیم قبل تر بودن، اونا همه این خرده کاری‌ها رُ هم خودشون انجام میدادن، حالا نسلای بعدی چی میشن، نمیدونم. روند جالبیه

 من : به نظرم جالبه، درست زمانی داریم این حرف‌ها رُ می‌زنیم که یه استاد از نسل قبل استیضاح شده

او : به نظرم این نگاه تو خیلی غلو آمیزه. آیا یه نفر به تنهایی میتونه جلوی این روند رُ بگیره؟ این کل سیستمِ که بیماره و آدم‌ها رُ هم بیمار کرده. این نظام آموزشی از بیخ و بن خرابه. نیازی به بازگو کردن نیس. همه میدونن.  و این اصلاحاتِ مقطعی کاری از پیش نمی‌بره.

من : به نظرم مهم‌ترین اتفاق این بود که داشت خطاهای گذشته رُ بازگو می‌کرد. تا وقتی مقام‌های رسمی نگن گمانه زنیِ بی سند محسوب میشه اما او با توجه به مقامش حرفش سند می‌شد.

او : میدونی من دانشجوهام رو که میبینم به این میرسم که نظامم اصلاح بشه این‌ها دیگه درست نمیشن چون محصول نظام قبلی‌اند عادت دارن به علم دزدی. نسل کپی پیستن. نسلی که زورشون میاد فک کنن...

من : گاهی فکر میکنم دوست ندارم دو نسل علمی جلوتر رو حتی ببینم!

...

/ 0 نظر / 11 بازدید