پنج خواب

 

1 - اشك بود و تصوير تو چهره‌اي رها شده در باران، پشت شيشه‌ي پنجره‌اي كه قدم به قدم دور مي‌شد. ايستادم اما دور شدي. پنجره مي‌رفت. گام برداشتن من بهانه‌ي رفتن بود، بهانه‌ي دور شدن. به سايه‌ام نگاه كردم. ايستاده بود. دست‌هايم را به آسمان بردم و ستاره‌ها به دستم چسبيدند. تردد ابرها در آسمان از دستم آغاز شد. من ميان ابرها در آسمان رها مي‌شدم و اشك‌ها تمام مي‌شدند. تو مي‌خنديدي، انگار من براي شوخي با تو حرفي زده‌ باشم و تو خنده‌ات گرفته باشد. من مي‌رفتم. خوشحالي ميانمان موج مي‌زد. از خوب پريدم. باران مي‌آمد و من ديگر تو را نمي‌ديدم. ... و خوشحال بودم.

2 – از خواب پريدم. تو رو به رويم نشسته بودي و يك ليوان آب رو به رويم گرفته بودي. نگران نگاه مي‌كردي. خيسي روي پيشاني‌ام را حس مي‌كردم. ليوان آب را از دستت گرفتم و يك جرعه بالا كشيدم. كنار پنجره رفتم. كمي به دور‌ها نگاه كردم. رد سرخي در افق پيدا بود. به پشت بام رفتم تا بهتر ببينمش. رد سرخ مثل رد آتش بود. آتشي كه به شهر نزديك مي‌شد. احساس كردم بايد جلوي آتش را گرفت. دستم را جلوي آن گرفتم. مي‌سوخت. چند قدم به عقب برداشتم و به سمت آن دويدم. با شانه به پهلويش مي‌زدم. اما او مي‌آمد. فاصله‌مان زياد بود. مردم نمي‌ديدندش. من از دور با او مي‌جنگيدم. مردم كه همگي از خواب بيدار شده بودند من را مسخره مي‌كردند. مردم دست و پاي من را گرفتند و از پشت بام پائين انداختند. من با سر به زمين خوردم. مغزم متلاشي شد و آتش همه شهر را گرفت.

3 – يك خيابان بلند جلوي پايمان افتاد. ما قصد داشتم از هم جدا شويم. اما خيابان نگذاشت. تو گفتي اين خيابان را هم كه رفتيم هر كدام به سوي خودمان برويم. قرار بود آخرين خيابان را تجربه كنيم. راه فتاديم. رودخانه زيبايي ميان خيابان بود. به تقاطع اول كه رسيديم تابوت‌هايي مي‌بردند كه ما هيچ كدام از مرده‌هاي آنها را نمي شناختيم. اما تشييع كننده‌ها همه از اقوام ما بودند. تقاطع دوم بچه‌هايي در فضاي سبزي بازي مي‌كردند. تو پير شده بودي. من خودم را نمي‌ديدم ولي تو مي‌گفتي يادت هست از آن خيابان براي آخرين بار رد شديم؟ من با عجله از تقاطع رد شدم. تقاطع سوم كتابهايي ما بودند. كتابهاي ما رها شده در خيابان. پرسيدم مگر ما كتابخانه نداريم؟ من مگر مي‌شود كه كتابهايم را اينطور در خيابان رها كنم؟ تو كنارم نبودي. كتابها را ورق زدم.  تكه‌هاي بدن تو ميان كتابها بود. نشانه‌ گذاري‌هاي كتابها را با تكه‌هاي بدن تو كرده بودم. از تقاطع رد شدم. تو باز آمدي من گفتم بيا بدويم تا اين خيابان زود‌تر تمام شود. قبول كردي و دويديم. مردم تقاطع بعدي ما را تشويق كردند و ما سريع‌تر دويديم. تقاطع بعد تو دست من را كشيدي تا جلوي دويدنم را بگيري. من به ميان تقاطع رسيده بودم خودرويي كه تو راننده‌ي آن بودي با من تصادف كرد.

4 – نوربينم را برداشته بودم و در جنگل راه مي‌رفتم و عكس مي‌انداختم. جنگل بزرگي بود. چند كوه و دره داشت. من سه يا چهار دره را رد كرده بودم. از تپه‌اي بالا رفتم. پشت تپه رنگ درخت‌ها عوض شد. چوب‌هايشان زرد بودند و برگهايشان طيف‌هايي ميان قهوه‌اي تا قرمز. از بالاي تپه عكسي از افق جنگل انداختم. عكس‌ را در صفحه نمايشگر نوربين نگاه كردم. حيواني كه تا به حال نديده بودمش از تصوير رد شد. به جنگل نگاه كردم. چيزي مشخص نبود. نشستم. نوربين را خاموش كردم و دوباره روشن كردم. دوباره تصوير را نگاه كردم. يك كله گراز سبز رنگ از وسط عكس رد شدند. عكس را پاك كردم. نوربين را خاموش و روشن كردم. تصوير‌هايي كه انداخته بودم را نگاه كردم. همه عكس‌ها تصوير‌هاي متحرك شده بودند. همه با گونه‌هاي جانوري مختلف. سمت مردابي كه مي‌شد از بالاي تپه ديدش دويدم. به مرداب رسيدم. نوربين را در آب مرداب شستم. قطره‌هاي آب كه روي دستم مي‌افتاد دستم را شفاف مي‌كرد. نوربين را نگاه كردم. نقره‌اي رنگ شده بود. عكسي از مرداب انداختم. و عكس را نگاه كردم. انعكاس درخت‌هاي زرد و قرمز كنار مرداب در آب سبزشان كرده بود. تصوير را دو باره نگاه كردم. من وسط آب مرداب بودم. كفش‌هايم را در آوردم. و به مرداب رفتم. من محو شدم.

5 – خورشيد در آسمان بود. ماه در آسمان بود. ستاره‌ها هم در آسمان بودند. اصلا هر چه را كه خدا در آسمان آفريده در آسمان بود. و نور هيچكدام بر ديگري غلبه نمي‌كرد. تو به آسمان اشاره كردي و گفتي چه زيباست. گفتم اصلا زيبا نيست. ماه زيباست چون در شب ديده مي‌شود. ستاره چون در شب است خوب و زيباست. ستاره‌هاي ديگر را و سياره‌هاي ديگر را چون نمي‌شناسيم زيبا به نظر مي‌آوريم. ما زيبايي را در هيجان شناختن مي‌شناسيم. خنديدي و رفتي. گفتي، تو من را هم مي‌شناسي پس زيبايي براي تو ندارم. خنديدم. مخالفتي براي رفتنت نداشتم. رفتي. به آسمان نگاه كردم. باز گشتي و گفتي، اينها كه براي تو زيبايي نداشتند؟! گفتم، اينها را با تو در كنار تو ديده بودم و شناخته بودم. وقتي تو رفتي، نيمي از شناخت من رفت. پس بايد بيشتر ببينم. از زوايايي كه تو آنها را حس كرده‌اي بايد ببينمشان. دوباره رفتي. دوباره نشستم كه بيشتر ببينمشان.

/ 6 نظر / 9 بازدید
...

خوابهای ما هنوز نا تمام ...

ز.ا

... عينا اين خوابها رو ديديد؟!

خلوت ليلا

پنج خواب را كه خواندم ، احساس كردم مثل پله‌هايي مي‌ماند كه از پائين به بالا مي‌رود . يك جور ترقي و شعور پيدا كردن . يه جورهايي وقتي به شماره بعدي مي‌رسي مسائل برايت روشنتر مي‌شود . حتي ابزار ديدن هم ارتقاء پيدا مي‌كند .

راحله

و من هر شب آرزو می کنم آن لحظه که چشمهايم را باز میکنم و تو نیستی، مُرده باشم...

ماندگار

خواب عين واقعيت است خصوصا در مواردی که خود واقعيت باشد...