حکایت مفارقت فی بلدیه ی بی باب...

 

تعریف: شیب خیابان زیاد بود و پلکانیِ خانه ها از بالا تپه های عباس آباد را اشاره میکرد. شکوفه های گیلاس بود و نانوشتنهای سرخوشانه ی نوجوانی در پی... حریم پنجره پیدا بود و سایه های معاشقه کننده... خطوط مبهم ترین اتصالات را می آفرید. و شاعران پیکره ی بی بازگشت کلمات بودند در نگاه. گورکن هنوز خاک از کلنگ نتکانده بود. و خیسی آب غسل میت به کفن جا اندازِ دستها بود... شیب از سرازیر قبر هم عمری بود جا انداخته به چوبه ی درخت گیلاس در باغ! وقت تدفینِ به وصیت عاشق.

وصیت: آن عمر؛ تمام خیابانها گذشتند. و کار از شرف وقوع نرفت. و استخاره ها عاشق کردند و مفارقت انداختند... آن عمر، همه لایزالی افکار اندیشید و قرآن به حجله وقت تبرک بردند... آن عمر... همان کماکانیِ فایده بود وقت اندیشه و ریاضی فاصله به محاسبت سیاستِ دولت! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... آن شبکه از مشبک شعور نمیگذشت جهت دیدار تازه با زندانیِ لباس. که حریر اگر به تن نبود کنفِ زندان عاشقانه به بر میگرفت. حالیه آن به که نه این بود و نه آن و لباس، همه پوشش چشم دگری شده بود آن ایام.

سانحه: نشده شاعر باشی؟ حتی شاعر اگر نباشی درمیابی اعضای گل را وقت بوییدن. حادثه اینجاست. به سنگ قبرش نوشته بود به سالِ فلان قمری پیِ حادثه ی اتول به دیارِ باقی شتافت... وقت بوییدن گلش را من اضاف کردم و به گورکن گفتم با انگشت بر لحدش بنویسد "امان از آن نگاه ها"... و صبوری زیر چادر سیاهش با آن روانداز سیاهِ عزا به جوانی. بی ابطال وقت دستگاه به دست از مجرمش ثبتی کردم به عبارت زیر:

 

شائبه : جمعیتِ وقت سمفونی بغض است شائبه. وقت پوششِ عزای سپید لباسی به عاشقیتِ بغض. حالیه حکایت سرنوشت بود و عقوبت حبس نفس به گاهِ رضایت گیسوان رها شده میانِ صورت وقت وضو. قامت ظهر بلند و حی علی... بلند و به زیارت وی پاشنه ورکشیده کاسه آبی از بهارنارنج در تلألوی آن صورتی با دو ابرو رها شده تا بیرون... چه شود که عنقریب همین طلبد و... والسلام...

/ 3 نظر / 17 بازدید
رها

حکایت رفاقت مـن با تــو، حکایت "قهـــوه" تلخیـست که امروز به یاد تـو...تلخ تلخ نوشیدم. وباهر جرعــه بسیار اندیشیدم. که این طعم را دوست دارم یا نــه؟ و آنقدر گیــــر کردم میان دوست داشتن و نداشتنش که انتظار تمام شدندش را ندشتم.. تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم...حتی تلـــخ تلـخ.