هنر گام زمان...

میدونستم دارم یاد یه چیزی می­اُفتم، اما بعد تبریک بود که افتاد و دوزاری تِلقی صدا کرد و دیدم یادِ من یادِ سکانسای اول «شهرزیبا»س‎. بچه ها تولد میگیرن برای رفیقشون اما درست تولد 18سالگیش! و 18سالگی برای محکوم به اعدام یعنی رفتن به زندان بزرگسالان و بعدش اگر تجدید نظر نظرش بر نگرده یعنی صندلی، یه لگد، یه گردن بالای دار‎...

وقتی به نقطه ی سی سالگی میرسی بعدش میشه اول همین سرازیری... منتها حالا دارش یه شکل دیگه­س شاید... ولی بالاخره، هست. یا دیر یا دور... یا نزدیک... تا وقت آخرین لااله الله که دیگه در بهترین حالتش یکی دیگه است که میگه اگه راضی هستین ازش صلوات بفرستین... یه روایتی هم هست که میگه اگر 40تا مومن تو خاکسپاری بگن راضین حله داستان... حالا کو مومن؟ کو دین؟ کو؟ به قول جلال خان آل احمد وسط اون سخنرانی انجمن نیما، پس عَلیٌ... وَ بِأی آلاءِ ربکما تکذبان!‎

والسلام...

زدیم به جاده خاکی مام... نه؟‎ اما ته­شو که ببینی،...مَخلص کلوم همینه! آره دادا... شد تمام. حالا هرچی من یا تو بخواییم شاد بزنیم، حکایت بوی بد توی جاده­ست و این­که خودتو زدی به بی­راه که گله گوسفند رد شده... غافل ازینکه بو، بوی سوزونده­های دلِ لامصبیه که آتیش گرفته برا کاشت و داشتِ دیگه­ای که باز میشه روزیِ آدمیزاده­های دیگه! فافهم...

یه روزم تخت، خفتی زیر یکی دو وجب از همین سوخته­ها یکی دو قدم اونورتر...

زیرگوشم به خودم می­گم «بپا ترمز نبری... سرازیری بد شیبش تنده دادا...» هنوز نمی­دونم اونا که کفن و دفن­شون زود می­گذره خوشبخت­ترن یا اونا که دیر می­گذره! اما باید حساب پاک باشه و حرف و حدیث، بی حرف و حدیث... فاتحه.

چی بگم؟ یاده دیگه، گاهی­ام آدم یادِ خوش می­اُفته.  یادِ همین چن­ساعت پیش که شده سرازیرِ زندگی و شیبش تند شده سمت پایین! چی بگم؟ ...

 حق.

 

___

پ.ن: نام متن نام غزلی است از ابتهاج مهربان، که در بیتی میگوید : گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری - دانی که رسیدن هنر گام زمان است... 

/ 0 نظر / 6 بازدید