اینجا هست، تا من هستم ... انگار

بهمن ماه سه سال قبل یعنی 1386 پسورد وبلاگ من، همین وبلاگی که این متن در آن قراردارد، تغییر پیدا کرد. و هرچه به این در و آن در زدیم، اتفاقی نیفتاد تا روزی حسین نوروزی بزرگوار در دیداری سوال کرد که چه شده که به روز نمی شود وبلاگم، گفتم، با مدیران پرشین تماس گرفت و پسوردم را گرفتم. اما در مدت بی وبلاگی سری به وبلاگم در بلاگفت زدم و دستی به سر و رویش کشیدم و همه چیز را به آنجا منتقل کردم. این شد که هر از گاهی اینجا سر می زدم که متنی از یادداشت های گذشته را مرور کنم یا به دلیلی استفاده کنم. تا اینکه خبری مبنی بر بسته شدن وبلاگ های 30 ماه به روز نشده خواندم...  آمدم چیزی بنویسم که اینجا بسته نشود.

فکر می کنم از سال 82 وبلاگ نویس شدم. که آن هم زیر سر حمید حسن پور بود. و تشویق های جلال سمیعی و مهربانی های امیر اسماعیلی. در این هفت ساله دوستان بسیاری از این وبلاگ ها پیدا کرده ام... وچهره های حقیقی بسیاری را پس وبلاگ ها شناختم... الغرض، که دنیای خوبی بود و هست...

بارها به ذهنم آمده بروم بخشی از آرشیو را حذف کنم، چرا که با خلقیات امروزم سازگار نیست... اما باز با این جمله آرام می شوم و نمی روم که حذف آنها حذف بخشی از جریان رشد تو است...  پس می گذارم می ماند.

حالا با خودم می گویم بیایم و فکری به حال این وبلاگ کنم و با موضوعی خاص دوباره – هر از گاهی – به روزش کنم. شاید اینکار را کردم. دلم برای اینجا تنگ می شود... حتی اگر وبلاگ های زیادی داشته باشم و بنویسم...

دو به شک آمدن نوشتن و ننوشتن و نیامدنم.

برم فکر کنم.

/ 1 نظر / 10 بازدید