در مناقب دوست داشتی ديگر ... اما نه ديگر گونه

صدايم را نمي‌شنوي؟ من هستم، صبح!

يادت هست وقتي گفتي :«... و بهار آمده تا پنجره را بگشايد» چه گفتم؟

خنديدم و از مرگِ بهار سخن به ميان آوردم. خنديدي و مرا با «مرگ‌»ام رها كردي. يادت آمد؟ من از مرگ خواندم وقتي مي‌رفتي و تو از تولد نوزادي كه من نيز او را مي‌ديدم. گفتم :«گلچهره ! مپرس ...» و تو راهت را ادامه دادي. راحت.

اشك را بهانه نخواهم كرد و رفتن را خودكشي آگاهانه‌ي آن روز سرد نمي‌دانم. اما باور كن كه به تماميت رنگ لطيف آئينه شك خواهم كرد. شك وقتي اينگونه مي‌شوي شك پايه‌ي هر نومدي مي‌شود، حتي به صبح كه مي‌گويند من شده‌ام. حتي به تو كه مي‌گويند حالا، ديگر خيابان‌هاي زيادي با من فاصله داري.

صدايم را نمي‌شنوي. و براي نشنيدن‌هايت اينها را مي‌نويسم. شك به دل راه نده، كه اگر مي‌شنيدي از همه‌ي آن لحظه‌ها آگاهت مي‌كردم. آن لحظه‌هاست كه هميشه حرف‌هايي براي نگفتن دارد.

 رفتن از من را به خاطر بسپار. كه رفتنت را هيچگاه از ياد نخواهم برد وقتي آن كودك را به ياد مي‌آورم.

كودك را كه بايد خوب به يادداشته باشي. كودك؛ لحظه‌هاي به سكوت گزمه رفتن ما بود. كودك لحظه‌هاي به سكوت گريستن بود. لحظه‌هاي به ياد ماندني ما بود. در تلاطم دست و پنجه نرم كردن با دقايق نزدك شدن به مرگ، به آفتاب، به خاك. با جامه‌هاي طلاييِ خاكي‌ِ‌شان. يادت نيست؟

به ياد خواهي آورد روزي اين مرگ نا به هنگام را. و صدايم را مجبوري كه بشنوي.

آن روز تو را از غسالخانه بيرون مي‌آورند، فكر مي‌كنند مسلماني، و نمي‌دانند چه نا مسلماني با من كرده‌اي، نماز برايت مي‌خوانند، خدا از تقصيراتت بگذرد. گريه مي‌كنند. به كنار قبرت مي‌برند. خاك را حس مي‌كني. گيجي و گنگ، نگاه مي‌گرداني. خاك را بو مي‌كشي. چه سنخيتي ميان خود و او مي‌بيني كه به آغوشش باز گردي؟ دست و پا مي‌زني. صدايت مي‌كنم. پاسخ را نمي‌تواني بلند بگويي. ضجه مي‌زني. نمي‌خندم. بيل بيل خاك به گورت مي‌ريزند. ما مي‌رويم. خاك مانده و تو و آفتاب. به ياد مي‌آوري.

ناراحت نشو كه دوست داري از مرگ دوست داشته شده‌اش مي‌گويد. من گفته‌ام. اگر قرار است دوستت داشته باشم همه متعلقات تو را دوست خواهم داشت، تا وقتي كه مغاير نباشد. مرگ مغايرتي ندارد. مرگ هيچ ديگريِ غريبه‌اي نيست. همانطور كه دندان درد هيچ ديگريِ نيست، سپيدي مو هيچ ديگريِ نيست. چروك كنار چشم و بالاي لب ديگريِ غريبه‌اي نيستند. عزيز! ناراحت نشو اگر از مرگت مي‌گويم.

چه مي‌گويم؟ تو حتي نيستي و من را كه مي‌گفتي «صبح»ام به ياد نداري. صبحي كه هر شبي را به اميد او رد خواهي شد... چه مي‌گويم؟ من نه مجنونم كه ديوانه‌وار شيدا بمانم و بگردم و نه فرهادم كه تيشه به دست عشق عشق به سنگ كوه بكوبم. و نه تو ارزشي همپاي ليلي و شيرين داري. تعارف كه نداريم. تو، آبروي آنها را برده‌اي با تعاريف سر به هوايت از آنها.

يادت نيست؟! چه بگويم؟ تو نمي‌شنوي. و كلوخ‌هاي كنار قبرت طاقت ندارند كه بيشتر بشنوند.

يادت هست وقتي گفتي :«... و بهار آمده تا پنجره را بگشايد» چه گفتم؟

صدايم را نمي‌شنوي؟ من هستم، صبح!

/ 5 نظر / 8 بازدید
بالی برای پرواز

به حول و قوه خدواند تبارک و تعالي امسال نيز همچون سال هاي گذشته توفيق حاصل شد تا براي تعالي شعر فارسي در قالب طرح گامي برداريم. به اين ترتيب از همه شاعران فرهيخته اين سرزمين سخندان پرور دعوت مي کنيم اشعار خود را در قالب طرح و قالب هاي مشابه ارسال کرده و علاوه بر شرکت در چهارمين دوره مسابقه طرح فارسي « بالي براي پرواز » با ما در جهت اعتلاي قالب طرح و غني سازي ادبيات ريشه دار فارسي هم قدم شويد.

ماندگار

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن...

عليرضا بديع

قیصر امین پور هم رفت ... به روزم با صبحانه ی اشک ...