گریز

نه؛ بعید می­دانم. اصلا چه فایده دارد آدم بیاید نق بزند و بگریزد؟ حرف می­زنم و پایش می ایستم. اصلاً عکاس شدم که پای تصویرهایی که می­بینم بأیستم. ایستاده­ای؟ تا به حال شده نگاه کنی؟... و پای نگاهت چنان بأیستی که میخ­کوب شده-نشده وابمانی؟ بعید نیست شده باشی این­طور من که تو نیستم بدانم. حالا پای حرف که بماند

اما بعید است. بعید است تو هم بدانی این حکایت بغض، این حکایت ایستادن، این حکایت این همه چراغ در انعکاس پنجره­ی این شبِ اداره از چیست... خیابان خیابان هم که بگردی، تهران-مشهد... شیراز، اهواز، ... اَه.... باز همین صدای همیشگیِ دستگاه فشار خون است که امیدوار به طپش قلبم می­کند. گفتم قلب، تو هم دیگر باور نمی­کنی این عبارات را از من... بگذار کمی بگذرد.

اما، نه؛ این سردی سوز و سکوت مرد افکنِ این­همه صورت در نقاشی­های این­جا تو را هم خواهد ترساند شبِ بی­ستارگیِ آسمان، از پسِ لرزش دست و دلی که من دارم.

بگذار همه ترن­ها بروند. بگذار همه صداها بخوابد، دودها بسوزانند چشم­ها را و گلوها را... بگذار زار بزنم در آلودگی و بگویم چشم­هایش... در دلم

/ 3 نظر / 5 بازدید
شاید دوست

هر چقدر که سال روی سال بیاید، باز هم وقتی یک دفعه از وبلاگ یک دوست قدیم سر در می‌آوری، باز هم با خودت تکرار میکنی که این همه غم از کجا می‌آید؟ از کجا می‌آید؟

شاید دوست

هر چقدر که سال روی سال بیاید، باز هم وقتی یک دفعه از وبلاگ یک دوست قدیم سر در می‌آوری، باز هم با خودت تکرار میکنی که این همه غم از کجا می‌آید؟ از کجا می‌آید؟

رها

سلام جناب کیائی عزیز زیبا بود مثل همیشه.... براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.