"از مادربزرگم به مناسبت تولد پدربزرگ..." یا "نه! این ربطی نداشت&q

سوت میکشد. سرم را میگویم. میخ کوب می شود. چشمم را میگویم. سوت میکشد وقتی میخکوب می شوم. سر این بدنی را می گویم که وقتی خطابش قرار میدهند من بر میگردم سمت صدا! صدا می آید! دلم را میگویم... چیزیش شده... سوت از سرم بلند می شود و گوشهایم می شود سوتگیرهای زودپزِ خانه ی قدیم مادر بزرگ که آبگوشت فرداعلای ظهر جمعه درآن درست می شد. و همیشه خطرش بود مثل بمبی یک دفعه بگوید بومب! و بترکد و دیگر ما کسی که پای گاز وایساده را نداشته باشیم. سوت میکشد. همین سرِ دلم را میگویم اینبار... از سر درد دل نیست از سردرد است... و تمام وجودم را میکند مار زخمی ِ صحرای سینا! موش نمیبینم اگرنه مارِ خوش خط و خالی ام. خالی ام... مثل استخری که زیر آفتاب  رنگ آبی اش پوسته شده حتی ترک برداشته...

داشتم میگفتم... سرم از سیب بالا می رود توی تابلوی نرودا! ها! پابلو هم نقاشی می کشی... نمیدانستی؟ ما میگفتیم پاب... یکهو با پاپ اشتباه نگیری... پاب اسم اسب  دُن بود. آقای کیشوت را میگویم. می گفتم... سیب شده ام. از لوردگیِ توی جعبه ی این اتاق. گندیده ام و مثال سیب گندیده ای شده ام که جعبه را به گند می کشد! باور میکنی؟

/ 1 نظر / 5 بازدید
نجمه

واقعا چرا انقدر به مخاطب اهمیت میدید??? جالبه! مینویسید اما کامنت دونی هاتون داغانه...