3 - عقوبت

عریان بود خاطره بر در

هجوم آوران سیاهی حیران

و سپیدی آشنایی نگرانی و چشم بود،

به رغم فاصله.

اکنون، نورِ نگذشته از اندامِ تباهان شد

مرا مثله باید کردُ

میان طیف­های نور جایی جست برایم

عریان از خاطره

پنهان از تباهی­ها

 

29.5.1392

/ 1 نظر / 7 بازدید
ماهی

پیشنهاد خوبیه.......خاطرات باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید