عشق ورزی لای خوک های بدون نُت

پایی که بی وقفه می­رود! رونده­ای که بی توجه وقف می­کند و رفتنی که می­[لطفا روی همین نُت بأیست]می­.. رد، می­شوم! خوک باید باشی تا بفهمی نجاست چه مزه­ای می­دهد... وقتی نگاه­ت هم نمی­کنند؛ راحت باش. در این راه. جدای­شان نمی­کنم. خمیازه می­کشم و گرازان را به وحشت می­آورم. [گفته بودم روی این نُت بأیستی! نه؟] «نه که طلوع غزل چشم­های روشن توست» را می­خوانم و طاق اتاق را آجر به آجر وقت چیدمان می­آورم به خاطرم. می­آورم... به خواهشم هیچ­کس توجه ندارد که «تو را چه به طبیعت گردی در باد؟» ولی برف می­آید و فصل، فصلِ صبوری­ست نه خوک! بو می­دهد این موجودی­تِ خفته... خفته می­شود لای شمشادها زن معتاد به شیشه و خفه­اش می­کند مردِ کناری­ش! حالا بگو نه؛ من که دیدم چطور از لای درخت­چه زد بیرون. خیس بود! و عرق از گرده­اش بیرون زده بود. لای دست­هایش ها... لا[طبیعتا بعدِ میِ نُتِ بالا این نت مورد احتیاج است] لا...تی شده بود این بچه! توله سگِ همسایه را می­گفت... هم­چین می­کشید بین «لا»و «تی» را که انگار «لا» جدا بود [یادش رفت اینجا نُت را]...«و» می­خواهد! می­خواهد پا شود بشود بعدِ «می» «لا» «و» [روی­ش تشدید بذار!] می­پرسم خب که چه یعنی؟ خم می­شود لای شمشادها که توقف کند! دال شود! می­لا­ود... می­می­«رد» می­کند! 

/ 0 نظر / 6 بازدید