|عقوبت|

جا میگیرم برای سیب، در دلم. و به مشامم میدهم عطرش را. خیال برم میدارد. و خاطر ائلگلی را مینشانم برآبگیر... ظهر تابستان میشود، وقت خدای حافظ ها. وقت ما، بیشترین درختها شاعرند. و سرآسیمه به صحبت گنجشکها می روم. 

هرصبح، آغازِ تمام آشنایی هاست. و هر عصر ابتدای رها شدن در پایمردی آینده. حال آفتابی ترین زمان حیات است. و اشک های رها شده بر چشم می تواند صادقانه ترینِ عبارات باشد. اما نه لزوما بر واژه های محکوم به بیان دوست داشتن... جا خوش کرده عطر سیب بر مشامِ الیکایی های درونم. و صدای دارکوب ها خطری را اعلام میکند.

زاغان بلند ترین سیاه نوشته های جهانند بر آسمان... و چشم ها حتی اگر ستاره شمارترین آفریدگان باشند، برآبگیر ترانه از «مرز در عقل و جنون» به سختی میگذرند. و هویت میابند از این گذار... گذر از باد بر گیسوان رهایی، شاعر میکند عاشق را. و چشم میبندد بایزید بر مردمکان چشم چندی بعدِ روزگار... وقتی شیخ صدا در میدهد که «نانش دهید»!

چه سرنوشتی! که سایه بان نگاه سکوت، بر گستره ی سلوکِ سواران همواره است... 

/ 2 نظر / 12 بازدید
توکا

زاغان بلندترین سیاه نوشته های جهانند ..... هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش ......