ما بی چرا زندگانيم ... !

به مناسبت روز خبر نگار

اولين تعريفي كه در كلاس‌هاي خبرنگاري از اولين استاد خبرنگاري‌ام شنيدم اين بود كه : «خبرنگار، چشم سوم جامعه است.» همكلاس آن روزها و همكار اين روزهايم پرسيد : «استاد! در كاغذ يا در عمل؟» استاد كمي فكر كرد و گفت : «خبرنگار با وجدان و متعهد در هر دو، او واهمه‌اي از نوشتن حقيقت ندارد.» كلاس آن روز ادامه پيدا كرد و بالاخره تمام شد. همه كلاس‌ها تمام شد. ما وارد مطبوعات شديم.

تمام شدن همه كلاس‌ها و ورود ما به مطبوعات مثل آن بود كه گوي را به ما داده‌اند و گفته‌اند اين ميدان... . و ميدان ديده‌ها بهتر مي‌دانند كه ميدان خود كلاسي است بزرگ، بي استاد و همه استاد، بي شاگرد و همه شاگرد.

خبرنگار شديم، در فضاي كوچك كاري هر از گاهي همدوره‌اي‌هايمان را مي‌بينم. هر از گاهي گپي و گفت و شنودي. هر از گاهي از دور سلامي. اينها دليلي شد تا بعد از مدت كوتاهي به درسي ديگر برسم كه : در اين فضاي كاري زبان سرخ سر سبز مي‌دهد بر باد.  حرف‌هاي در غياب هم، تحليل‌هاي شخصيت‌هاي مختلف و ... و ... و همه دليلي شد كه به آن نتيجه رسيدم و بي درنگ به ياد حلاج افتادم، و كمي بعد به ياد حرف استاد در اولين روز كلاس خبرنگاري : « خبرنگار با وجدان و متعهد در هر دو، او واهمه‌اي از نوشتن حقيقت ندارد.» حقيقتي كه استاد به زبان گفت. بي شك زبان سرخ بود و هست، و حلاج وار چون به صداقت دوستان او، زندگي كردن، آرمان من. كه بازگو كننده‌ي حقيقت‌اند و من مي‌خواهم باشم. به كلمه‌ي ديگري رسيدم. وجدان. كه در جمله‌ي استاد مي‌درخشيد.

در پياده روي‌هاي از محل كار تا خانه و از خانه تا محل كار و گاهي دِلي دِلي كردن‌هاي از سر سردرد، شعر شاملو را كه براي خسرو گلسرخي نوشته بود به زبانم آورد،‌ و از همه سنگين‌تر آن بند از شعر كه مي‌گويد : « ... ما بي چرا زندگانيم / اينان / به چراي مرگ خويش آگاهانند ... ». و ربط آن با خودم و اطرافيان كاري‌ام، در فضاي كوچك كاري كه دارم.

به چراي زندگي آگاه بودن كه دليلي بر به چراي مرگ آگاه شدن است مغزم را پركرد و حلاج، حلاج كه گاهي از بالاي دار باز انالحق گويان اسرار هويدا مي‌كند،‌ سر پر سودا را به زبان سرخ مسلح كرد. خوب يا بد نمي‌دانم. بد يا خوب را هم.

...اما درس ديگري روي تخته‌ي همه سياه روبروي كلاس همه استاد و همه شاگردِ بي استاد و شاگرد نوشته شد كه بدانم و خوب بفهمم كه وجدان وظيفه‌ي نويسنده است. نه بي چرا زنده بودن و نا آشنا به چرايي مرگ خويش مردن.

سلاح به دست شدن، بي آنكه آنكس كه مي‌خواهي از او دفاع كني بداند، برايم زبان سرخِ سر به دار دهنده شد و هست. چرا كه خبرنگار با وجدان كه چشم سوم جامعه است، قبل از آنكه خطر به گوش و نگاه مردم برسد از آن مطلع مي‌شود.

...

□□□

بخند، بي شك مي‌دانم كه مي‌خواهي بگويي : «ما به بي چرا زنده بودن ايمان داريم. دل درد داري كه هزيان مي‌بافي. ما بي چرا زندگانيم، ما بي چرا زندگان مي‌مانيم.»

گفتم كه من سلاح به دست مي‌گيرم و از كساني دفاع مي‌كنم كه ندانند براي چه و حتي كِه، از آنها دفاع مي‌كند.

بخند.

□□□

/ 4 نظر / 130 بازدید
بارانی

سلام ... بی چرا زندگان ... ايم!

سعيد

ديروز من و سعيد و حميد و کاوه و نازنين و علی و نگار و محمد و حامد و هما و خيلی‌های ديگر به خودمان تبريک گفتيم.

زيرنورماه

سلام حرفها و نظرات خيلی سازنده ست بازهم از اين کارها بکن ... با تشکر

بی پروا

سلام اول اون لوله اسلحه رو بگير اونور که من دارم ميام حالا بهتر شد دوم اين که تا امروز به خاطر جابجايی خبرگزاری تعطيل غير رسمی و به قولی شتک بود سومم اين که خدا بخواد حداکثر تا دوشنبه روی سايته شرمنده و شب خوش