شاید، شعر خوشبختی بخوانیم

هوا بارانی نیست. آفتاب تندِ زمستانی ست. یعنی همان هوایی که آرزویش را داریم وسط تابستان مثلا! اما جنس زمستان جنس دیگری ست که این روزها حقیقی اش را نمی بینم. زمستان سرمای بیرون دارد و گرمای درون می طلبد. همانقدر که تابستان گرمای بیرون تعادل درون. حکایت انسانیت است فصول. فصولِ سرد، فصول گرم. و قصه ی بهاری و پاییزی شدن انسان و نسبتشان به عبارات در ادبیات! در انسانیت و علومش... [وقت رانندگی شیشه را پایین میدهم. هوا به این فکر میبردم.]

آب نه سردش خوب است نه گرم. همیشه برودت آب لوله کشی را دوست داشته ام. اما وقت زمستانهای سردِ پیش از خروج از خانه دوش آب گرم و تابستانهای گرمِ آمدن به خانه را با دوش آب سرد... تعادل اهمیت دارد. و بغض زیر آب گرم دوش سرمای زمستان و خنده زیر آب سرد دوش گرمای تابستان همانقدر لذت دارد که تصمیم گیری درباب فصل! اینکه تو فصلت را تشخیص دهی... تابستانی مسلکی یا زمستانی وقار؟ تعادل به دست میآید. [از ماشین پیاده شده ام. کاش سیب خریده بودم.]

سیب به دندان میگیرم. توت فرنگی آخر بهار را بیشتر می پسندم. همانقدر که گوجه سبز وسط تابستان را. هوا ابر می شود. دمای آب بلاتکلیف...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید