عمران خان صلاحی

پیش متن : این متن را در من با خودم در بلاگفا منتشر کرده بودم. به سیاق متونی که آنجا منتشر می شد. و پس از آن کلیه ی آرشیو آن وبلاگ پرید. به اینجا بازمیگردم اندکی. تا حکایت طور دیگری بشود. "شیرازی" مدیر بلاگفا در پیگیری هایی که کردم گفت "وبلاگ را حذف کن و دوباره با همان شناسه بساز و بنویس". متن گفت و گویمان هست. ظاهرا این بلا سر برخی دیگر از وبلاگ نویسان هم آمده. به هر رو، باید بدانیم جایی زندگی میکنیم که توقع حد اقلی احترام بهمان، توقعی بی جاست. نه فقط به این دلیل به چنین نتیجه ای رسیده ام، که دلایل دیگر هم هست. فی الحال متن چندی قبلِ آن وبلاگم:

عمران صلاحی را دیر دریافتم. نمِ نرم بارانِ پوره شده بود. آنقدر ظریف و آرام، که می بود و نمی فهمیدی هست... وقتی درگذشت خیره مانده بودم به هیاهوی مردمانی که رفیقش نشان میدادند و بویی از آن لطافت نداشتند. معیارم حسم بود و هست بهشان. نبودند آنچه آقای صلاحی بود.

چندباری دیده بودمش... یکبار مفصل درباره ی پرویز خان شاپور حرف زدیم. بعدها خواندم آن شعری که نوشته برای شاپور، همان را میگویم که گفته  : شاپور جان / عمران دلش گرفته در اینجا / عمران دلش مه آلود است / مثل هوای سرد مراغه / از شیشه های پنجره یخ می چکد.... و یکجای دیگرش میگوید : این هفته / اردشیر محصص را / در روزنامه زیارت کردم / از شوق / اشک من / مانند دزدهای لب بام / می آمد و به خاک نمی افتاد... لا به لای حرفهایش و این شعر پیوستگی عمیقی بود با چشم دزدیدن هایی که گریزی نداشت انگار از آنها. یکبار هم راجع به کیومرث خان صابری حرف زدیم... یکبار همینطوری بحث کشیده شد به منوچهرخان احترامی. یکبار هم راجع به تاریخ طنز مطبوعاتی مفصل گفت و گو گرفتیم، با اصغر معاذی. این گفت و گو تنها حرفهای ضبط شده ی ما بود، که در ویژه نامه ی نخستین جشنواره ی طنز مکتوب سال 81-82 یا شاید حتی 80 منتشر شد. (و گمانم امیر اسماعیلی بعد این مصاحبه گفت ما هربار سراغ آقای صلاحی و استاد احترامی رفتیم بخاطر دیگران بود، نه خودشان. کاش برویم به هوای خودشان! و من به شخصه غفلت کردم.)

آقای صلاحیِ خدا بیامرز چهره ای شبیه پدرم داشت. وقتی آمده بود بدرقه ی ما چند نفری که رفته بودیم دیدنش به او گفتم. اتفاقا پدرم آن ایام سخت بیمار بود و چهل زوری بود که بستری، گوشه ی بیمارستانی بود. گرم به آغوشم گرفت. و اتفاقا، دیگر ندیدمش.

صبح شده بود دیگر، حدود 5 یا 6 بود که روی تخت نشسته بودم و داشتم کتاب میخواندم. نمیدانم چطور شد که فکر کردم کبوتری پر کشیده از میان قفسه ها. فکر کردم چون چند شبانه روز است اتاق پنجره را باز گذاشته ام و کبوترهای هم گاهی به اتاق می پرند و ساعتی، دقیقه ای میچرخند، حتما یکیشان جا خوش شده لای کتابها و پریده. همانطورها خوابم برد و 9 از خواب پریدم، زدم بیرون تا حالا. با همه ی مشغله های فکری این چند روزم. و حس و حال های مغشوش و به هم ریخته. پایِ کامپیوترم که نشستم، پنجره ی نیم باز و کبوتر در خود فرو رفته را نگاه کردم. مسیح پر گشوده ی بالای میز را از کنار مجسمه ی درویش در سماع - که ضحا میگوید دوست من است - گذر کردم. و ناگهان دیدم آن پریده ی 5 و 6 صبح کبوتری سپید، خف کرده میان کتابها نبوده... ناگاه یک نگاه عمران خان بوده.

ورقی زدم. بسیار بیشتر آنچه به دستم آمد برای نوشتن، به نظر و نگاهم آمد از ایام رفته... کتاب روی صفحه 91 که لبه اش را تا کرده ام به نشانه ی علامت باز بود. آنجا که ورد زبانم است و میگوید : من پس از مدتها / فرصتی یافته ام / تا کمی گریه کنم / و به تنهایی خود فکر کنم / ... تکرارش کردم برای خودم... و شعرهای بسیار دیگری را..

دلم خواست یادی از او کنم. یادِ دلگرفته ای. و غصه بخورم که چرا اینقدر رودروایسی کردم با او و منوچهرخان احترامی، خاصه منوچهرخانِ بعد از عمران. چند کوچه فاصله ی خانه هامان بود و من به هوای پر و بال دادن به خجالتم وقتش را نمیگرفتم. و میدانستم که او مهربان تر از این حرفها بود...

اینها را که نوشتم به خیالم زد یک شعر از این کتاب اینجا بنویسم. پیشنهاد میکنم حتما شعر «من بچه ی جوادیه ام» را بخوانیداما... :

می خورد باد به پیشانی من

می خورد باد به آب

چین پیشانی من

موج بر می دارد.

موی من

روی پیشانی من

چیست؟

        امضای پریشانی من!

 

پ.ن : یکباری پیش از این، در تیرماه 88  پستی از وبلاگ، شعر او شد.(صاحب عکس فوق گم شده است... ) و بیشترین بازدید نوشته های من را دارد. به یمن او...

 

/ 0 نظر / 16 بازدید