فتوسنتز

میرسد یک جایی که دلت را میگیری دستت و میزنی به دل پنجره. سمتش میایستی و هیچ نمیگویی... میرسد یک جایی که دلت کنارش است و قالبی تهی پوشیده از لباس راه میرود در شهر. کلمه ها را میگوید جاهایی میرود سکوتهایی میگذراند و میشود بغض گلوگیر نگاهت. میرسد یک جایی زائرش میشوی... به زیارتش نفر به نفر آدمیزادگان هر آبادی را نشانه میروی و صورتش را میبینی... میرسد یک جایی که دلت میخواهد تمامیتخواهیت را به رخ بکشی... همه اش برای تو باشد. میرسد یک جایی...

و درست همانجاست که "کفر و ایمان چه به هم نزدیک" میشود و درست همانجاست که میفهمی "چه مرگی طلب داری از زندگی" و درست همانجاست... باور کن! 

حالا بگرد دنبال گلیمی که آب برده و تو مانده ای... 

میرسد یک جایی درست همانجا که تو دیگر "تو" نیستی. یا "هیچ"ی و یا "ما".

/ 1 نظر / 14 بازدید
رها

من که گفتم این بهار افسردنی است / من که گفتم این پرستو مردنی است من که گفتم ای دل بی بند و بار / عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل