چیزهایی هست...

سه-چهارسال از آذرماهی که گمش کردم می­گذرد. آن دوست­م را می­گویم. هشتاد و نه بود... گمانم درست سالش را یادم است. آذر بود از ترکمن­صحرا و گنبد برگشته بودم... چاق­تر از حالا بودم. دست­بافتی از بافت­های مادربزرگم تنم بود، قهوه­ای... ناراحت بودم از او؛ گمش که کردم تا مدت­ها به روی خودم نیاوردم. اما چندی نگذشت که باز به روی خودم نیاوردم و در خودم گشتم دنبالش.

دیروز که پیِ دلیل و نام بیماری عزیز و مهربانِ دل گفت و گویی کردم و عاقبت نگفت؛ چیزی کشفم شد... پیش از این مهربان عزیز گفته بود دکترش گفته نام بیماری را بگردد در بی دروپیکر اینترنت... ولی ترسیده و نگشته؛ به ذهنم آمد بعد آن آذرِ لعنتی چرا ازین بی دروپیکر سراغ نگرفتم آن گم شده را؟ این ترسم از کجاست؟ و جُستم... عزیزِ مهربان هم گشته بود و جسته بود... آن­طور که فکر می­کرد نبوده داستان بیماری خوش­بختانه... اما من هم گشتم این جستن اما نگرانم کرد...

هایده می­خواند «این آمدن، این رفتنت، رنج و عذابی بود و بس» شک دارم می­گوید «رفتنت» یا «رفتنم» اما ارجاع می­دهم به این که چندان هم تفاوتی ندارد. دلیل­ش را این­جا نوشته­ام.

آذر آن­سال زندایی آزی رفت گوشه­ای قطعه­ی 217 آرام گرفت. چند روز بعدش گم شد این دوست... حالا که فکر می­کنم می­بینم من گم­ش کردم... شاید او خواست حتی پیدا شود، اما من دیگر نخواستم. بدقلقم. آن موقع­ها بدتر... زدم زیر خیلی چیز­ها... اصلا چه گفتن­ دارد این­جا این­چیزها؟ جستن حکایت دردناک­تریست، و یافتن دردناک­تر گاهی­تر...

حیف! حیف که فشارِ خونِ گریخته از رگ­هایم این روزها نای برخی جستن­ها و بودن­ها را گرفته، و بست نشسانده­ام گوشه­ی اتاقِ همیشه­ام. ولی یک روزِ نزدیک کنارش می­زنم. حالا این یا من است که باید پیدا شود یا کسی، چیزی... جایی؛ حتی شاید لحظه­ایست.

فکر می­کنم همین دوست مهربانِ دلم که دیروز آموخت به من آن­چه را گفتم، تشخیص­ش غلط هم نبوده آن چند روز قبل که جایی برایم از پس متنی نوشت:

 «باید به خستگی گفت دست از سر تو بردارد / باید تنهاییت را برداشت و از دنیا انداخت دور / باید غربت چشمهایت را پاک کرد / این همه بغض نگاهت را / این هزارسال نبودن پیش خودت را / باید تو را به پرنده ها سپرد چند روزی / و بهشان سپرد برایت آواز بخوانند / این همه کسالت پشت خیالت دارد شبیه هجرت میشود / باید به عشق گفت که دستت را بگیرد / کمی برایت لالایی بخواند / خوابت کند دور از این همه درد / خوابت کند در آرامش / تو را به تو برگرداند / به چشمهات / به دستات / به کلماتت...به کلماتت ...»

نمی­دانم چرا خودخواهانه و عجیب دل­خوشم می­کند زمزمه­ی این سطور... می­خواهم این نمی­دانم را هم جایی پنهان کنم در خودم. کاش فرشی داشتم در دلم، مادربزرگ-پدربزرگ­وار گنجینه­ای می­شد ساخت زیر هر گوشه­اش...

 

پ.ن: دوست داشتم حالا اسیر این فونت­ها نبودیم تا آن متن با دستخطش به دستم می­رسید و دستخط پرمهرش را اینجا می­گذاشتم...

پ.ن: انصافاً هذیان نیست این­ها که می­نویسم؟

پ.ن: چاپی از قطع اصلی این تصویر در خانه­ی امیر اسماعیلی مهربان و خوش قلب است. 

/ 2 نظر / 11 بازدید
شیدا ملکی

انصافا نه.انصافا هذیان نیست. راستی: "یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور"

فروغ

"آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟"