شیهه زیرِ زمین می کشد از اسبی که فرار کرد به خیابان

خوب می­شود خیابان. خیال می­کند خوب شده باران که آمده و ستاره­ها بیشتر شده­اند از دست پرِ سیب­هایی که سرخ­اند. باشما که صحبت نمی­کنم خیالم راحت­تر است. راحت که حرف می­زنم می­رنجانم و راحتی را به رنج­یدن ترجیح می­دهم! اصلا معلوم نیستند عبارات از معانی­شان وقتی دوست می­داری... وقتی صادقانه انسانی، و وقتی دوست­ت می­دارد! می­دارند! می­داریم! می­دارید! می... می­می­رم رم کرده­ام بس که با اسب­های نجیب نشسته­ام/ برخواسته­ام و خاسته­ام از شما که سیب را برای تعارف به آن احمق تعارف نکنید! ها! همان احمق را می­گویم که سیب­ها را دور می­ریزد و بی­آن­که گاز بزند دور جای خوبی ­شو­د برای ریخ­تن­ش. تن­اش را ببین! سمباده زده­ کسی! بدم می­آید... خوب نمی­شود سرگیجه­ام در خیابان چرا؟

ماشینی بوق می­زند و ممتد می­گوید بروم کنار! و کنار که می­شوم، کنارتر می­آیم با بهار... و از شرق وسط قانون سر درمی­آورم. اینجا رسالت بوی استفراق می­دهد. سرم بزنید بهم! لطفا دور چشم­هایم حلقه می­زند و همه فکر می­کنند احتمالا این اشک است!

شک است... شک است به کسی که این­طوری بتواند ریاضی حل کند! به توان برساند آبشار را و از طبیعی­ترین اعداد داد بشنود در مصدر فعلِ «سرودن». شعر می­شود پس درخت! پس سیب! پس نجابت.

خمیازه نکش این ابتدا.

/ 0 نظر / 11 بازدید