در باب طرح جلد بر جاده‌های آبی سرخ :

پنج جلد از رمان ده جلدي بر جاده‌هاي آبي سرخ، نوشته نادر ابراهيمي روانه بازار كتاب شد.

اين كتاب نوشته شده بر اساس زندگي مير مهناي دغابي، رماني ضد استعمار است.

 

بخوانيد، من هر چه از متن بگويم در حق كتاب جفا كرده‌ام. بماند كه در اندازه‌ي خودم بسيار بيشتر و پيشتر خود را زير دين نادر ابراهيمي و همسر مهربانش مي‌دانم كه قبول كردند نامم كمي پائين‌تر از او [در حدي كه شما كمي از آن را مي‌بينيد و من مي‌دانم كه فاصله‌ي حقيقي‌ام با او چقدر است] در شناسنامه‌ي كتاب بيايد. آنجا كه نام طراح جلد نوشته مي‌شود.

خواندن و تهيه‌ي اين رمان را توصيه مي‌كنم. نه به آن علت كه دست و فكر من نيز من سهم كوچكي در آن دارد، به آن علت كه اين كتاب با عشق و ايمان نوشته شده است.

گفته بودم هر وقت اين كتاب منتشر شود يادداشتي براي طرح جلد آن خواهم نوشت. مي‌نويسم.

باري! نوشتن اين موقع‌ها خيلي سخت‌تر است. كاش نادر حالا سلامت و سر حال كتاب را به دست مي‌گرفت و نگاهي به  خنده مي‌كرد و جلد ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم را هم براي ارشاد مي‌فرستاد كه همراه چاپ دوم اين پنج جلد، باقي مجلدات به چاپ اول برسند. كاش.

 

... اما، اين اولين طرح جلد كتابي است كه با نام من منتشر مي‌شود. خود را موظف مي‌دانم كه از علي عباس‌نژاد، دوستم و حامد كني، مدير توليد كتاب و انتشارات روزبهان، تشكر فراوان كنم كه يكي راه را براي من باز كرد و ديگري فضاي دويدن و تاختن را.

شايد اگر علي تصميم نمي‌گرفت كتاب چاپ كند امروز نام من ابتداي كتاب نادر ابراهيمي نبود. علي با روزبهان وارد مذاكره شد تا كتابش را اين ناشر كه از ترمه و تغزل منزوي را هم چاپ كرده، چاپ كند. كتاب علي به نام «پرنده بودن»، مجموعه‌ي غزل‌هاي عباس‌نژاد، كه البته هيچ وقت [تا الآن] چاپ نشد. در گفتگو‌هاي آنها وقتي بحث به طرح جلد پرنده بودن رسيد بود علي خود تقبل كرد بود كه طراحي معرفي كند. او من را خبر كرد و كارم را براي طراحي جلد كتاب او آغاز كردم. طرحي كار كردم. طرح فرستاده شد و مورد قبول قرار گرفت.

من براي ديداري با حامد كني به دعوت شدم. از سابقه‌ و تحصيلات‌ام پرسيد و چه و چه. گفت : جلد كتابي را براي طراحي به تو سفارش مي‌دهيم كه به منزله‌ي آزمون توست. نام كتاب «برجاده‌هاي آبي سرخ» است. نوشته‌ي نادر ابراهيمي.

نام كتاب را كه گفت، رنگها سرم هوار شدند. حال آنكه نادر ابراهيمي. فكر‌هايي كه در آن واحد به سرم زد امان نشان دادن عكس العملي نداد.

و تازه ابتداي كار بود. علي به سربازي رفت. من پي طرح زدن. چهار ماه بعد با روزبهان تماس گرفتم. 98 اتد زده بودم. به سختي يكي را بردم و مورد قبول قرار گرفت. كار ادامه پيدا كرد. كار مورد قبول بود اما باز هم فكر،‌فكر،‌فكر. ما با آنكه به اصل كار رسيده بوديم از تجربه حامد كني استفاده مي‌كرديم تا طرح جلدي بهتر روانه بازار كنيم. كار را تمام شده ديديم و خود را مهياي خروجي گرفتن از كار كه يكي از كارمندان روزبهان ما را به سمت و سوي ديگري برد. او با ديدن طرح جلدي كه ما حدود يكسال براي آن زحمت كشيده بوديم گفت : چه دليلي دارد المان‌هاي مفهومي كار در جلد آن هم باشد؟

ما بعد از آن حدود 40 اتد ديگر زديم. در اين ميان از نظرات آقاي زهرايي مدير مسئول كارنامه استفاده زياد كرديم.

باري!‌ خستگي به تن نماند،‌كه هميشه با خستگي درگير بوديم.

طرح به كلي عوض شد. ما يكسال و حدود شش ماه كار كرديم. پوست انداختيم.

 علي دو روز قبل كارت پايان خدمت سربازي را گرفت. ما دو روز قبل كتاب را روانه بازار كرديم.

/ 6 نظر / 16 بازدید
خودتراش

طرح جلد را هم اينجا ميگذاشتيد همراه با اتد های اوليه و اتد هايی که منشاء اثر تغيير مسير بودند .. خيلی بهتر ميشد متنتان .. کامل ميشد .

ما بی چرا زندگانيم ...

موفق باشيد و پر کار ...

زيرنورماه

من از کتابهای نادر ابراهيمی فقط يک عاشقانه ی آرام رو مطالعه کردم و خيلی لذت بردم ايشون قلم عجيبی دارند و به پيشنهاد شما اين کتاب جديدشون رو هم ان شاءالله می خونم

بارانی

و کاش سلامت بود با آن شانه های سترگ و قامت افراشته ... کاش بماند ... دستتان سبز آقا ...

خلوت ليلا

بابت طرح جلد تبريک می‌گويم و منتظر می‌نشينم به اميد ديدن کارهای بعديت .