|سردردهای مرموز|

شیبهای تند؛ خیابانهای کند؛ و ترافیک، بوقهای ممتد. و فکرهایی که تصویر ندارند و کلمه لوثشان میکند!

خزیدنهای در میان پله های خیابان پله دارِ کنار شریعتی... و پیدا کردن دستمالهایی از اشک. اشک تسکین نیست اما...  وقتی شیبهای تند. و پله های برف گرفته...

و یخهایی که فردا معلوم نیست چه کسی را زمین می زنند، داغ می شود! [«داغ به سینه ات نماند مادر» / این را زنی می گفت که روی پله های برقی زمین خورده بود. و جوانی بلندش کرده بود.] – حرفی ندارم بزنم! کلمه هایم را داخل آکولاد میگذارم و از پرانتز بیزار می شوم. داخل قلابهای من کرمی ندارند کلمات برای طعمه ی شاهماهی ای که شمایی! باور کن]

قرمز شده است لبه ی یقه ام. و ازگوشم ماده ای لزج بیرون میزند. دکترها بیرون اتاقها از بازماندگان طلب آمرزش میکنند. و ارواح پایشان را از کفشهای روی زمین افتاده برون می آوردند. و پیراهن مردم زنده را از تن بیرون می کنند. عور می شوند.

از آینه خداحافظی ... [بگذار بدون فعل بماند. نقطه را بعد قلاب بگذار خودت]

خوب است؛ و خوب معنی ساده ایست برای مترادف کردن کلماتی که دوستشان داریم... اگرچه هیچ قطعیتی ندارد. قطعیتِ ماندگاری اثرکلمات بر آسایش، سایش...

/ 1 نظر / 11 بازدید
زهرا اجتهادي

اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند.. اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود… ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود